شوریده
عکس های زیبا :: فلش های دیدنی :: اس ام اس های جدید
درباره وبلاگ


سرگرمی های جالب و دیدنی,عکس های زیبا,اس ام اس های عاشقانه,کلیپ های دیدنی,بازی های آنلاین,تست های هوش,دعوت نامه های رایگان

مدیر وبلاگ : علی
نویسندگان
نظرسنجی
از چه موضوعی خوشتون میاد








کلیک کن خودت ببین

داستان جالب هواشناسی رئیس جوان قبیله سرخ پوستان

http://s1.picofile.com/file/6297851106/Soorkhpoost.jpg

مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می‌پرسند:

«آیا زمستان سختی در پیش است؟»

رییس جوان قبیله که هیچ تجربه‌ای در این زمینه نداشت، جواب میده

«برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید»

بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه:

«آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»

پاسخ: «اینطور به نظر میاد»

پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:

«شما نظر قبلیتون رو تایید می کنید؟» پاسخ: «صد در صد»

رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند.

بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:

«آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»

پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!

رییس: «از کجا می دونید؟»

پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!!

نکته ها: 
خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم





نوع مطلب : آموزنده، طنز و سرگرمی، 
برچسب ها : داستان، سرخپوست، داستان جالب، داستان آموزنده، مطلب آموزنده، مطلب جالب، داستان پند آموز، حکایت شنیدنی، حکایت عارفانه، حکایت قشنگ، سرگرمی، داستان عارفانه، داستان شنیدنی، حکایت پند آموز، داستان کوتاه، داستان سرخپوست ها، هواشناسی، پیش بینی هوا،
لینک های مرتبط : فکر مثبت، نکته های آموزنده، بایدها و نبایدهای سه گانه در زندگی،

مرد جوانی، از دانشکده فارغ التحصیل شد.
ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود.
مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد.
او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد.
بالاخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم.
سپس یک جعبه به دست او داد.
پسر، کنجکاو ولی ناامید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت.
با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت:
با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟
کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.
سالها گذشت و مرد جوان در کار وتجارت موفق شد.
خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده.
 یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند.
از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود.
اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است.
بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید.
هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد.
اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت.
در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد.
در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت.
روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.
چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظار داریم رخ نداده اند؟





نوع مطلب : داستان، آموزنده، 
برچسب ها : داستان، جالب، داستان جالب، شنیدنی، داستان های زیبا، داستان عاشقانه، داستان آموزنده، سرگرمی، داستان عشقی، مطلب جالب، مطالب شنیدنی، داستان شنیدنی،
لینک های مرتبط : داستان یک ساعت کار، داستان شریک، داستان خنده دار، کامپـیوتـر زن است یا مـرد؟، 7 عادت که برای موفقیت باید کنار گذاشته شود،
 
 


مطالب وبلاگ
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :

 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic